یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

من از انتظاری که تهش معلوم نباشه کیه متنفرم.

و این تنفر انقدر زیاده که همیشه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کاردند

تا من اینجور انتظارها رو تجربه کنم

شهریور امسال یک انتظار کشنده داشتم. برای یک جواب که  منفی یا مثبت باید در

مدت مشخصی میومد نه که موضوع خیلی مهم باشه اما به هرحال

تکلیف یک برنامه زندگیمو معلوم میکرد ولی بی سر و ته بود میگفتن معلوم نیست کی

جوابپش بیاد و وقتم تموممیشد بدون اینکه انتظارام به سربیاد

بالاخره اومد :دقیقه 90

و  با اینکه جواب مثبت بود اما دیگه نمیشه گفت شیرین بود این جواب

چون انقدر انتظارش کشنده بود که حاضر بودم جوابش منفی باشه ولی بیاد

فکرمیکنم این روبرویی با انتظارات کشنده به ویژگی های من مربوطه

چون من همه چی رو خیلی سخت میگیرم واسه خودم و..

سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش


 
امرداد
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

مردادها چندسالیست که برایم بسیار شلوغ شده اند

اصلا تا میایم دست یکی از روزهایش را بگیرم و بنشانمش سرجایش

روز دیگر از راه میرسد

با شیطنت صد برابر بیشتر

اصلا مردادها برایم خیلی مهم شده اند از وقتی که بزرگ شده ام- جوان شده ام و بالغ

مردادها چندسالیست پر از دلواپسی های شیرین و تلخ

پر از تلاطم

پر از کارهای سخت و نفس گیر

یک سال مرداد با عشق میاید

سال دیگر به ازدواج میرسد

سال دیگرش به تغییر در کار

سال دیگر به پایان نامه و...

انگار مردادها هم همپای من بزرگ میشوند

مرداد امسال گذشت و امان از این گذشتنش

هنوز خرت و پرت های جست و خیز آخرین روزهایش را دارم جمع میکنم

تا مردا دسال دیگر که کجا باشم... چطور باشم و....


 
کاش سال اول کنکور قبول نمیشدم
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

کنکور نقش مهمی در خانواده ما  دارد

 اولین کنکور ذهن من را عمه ام پر کرد. عمه ای که کمتر از بیست سال

با من اختلاف سنی دارد و قبولی اش در رشته پزشکی آغاز تحولات کنکوری ما بود

از آن به بعد هرسال تابستان کل فامیل منتظر کنکور یک نفر بودیم و هرکس سعی دارد

گوی رقابت را بدزدد

یاد م هست برای کنکور یکی از دختر عمه  هایم که اولین مهندس خانم فامیل بود و به

نوبه خود تحول بزرگتری در کنکور خاندان ایجاد کرد کل فامیل تا صبح پای تلویزیون و برنامه

پخش اسامی پذیرفته شدگان  نشستیم تا  اسمش را ببینیم

سالهای بعد که کمی تکنولوژیکتر شده بودیم از صبح زود ما که تهرا ن بودیم روزنامه

قبولی های کنکور را میگرفتیم وبه شهرستان تابعه مخابره میکردیم

 اخیرا هم من تا پاسی از  شب پای اینترتت بود م تا نتیجه خواهرانم را ببینم

اما کنکور خودم....

از استرس و درس خواندن و خراب کردن سوالات شیمی که مثلا جزو تیم المپیادی آن

بودم نمیگویم.از رتبه و قبولی و.. هم نمیگویم

اما اگر حالا به من بگویند یک آرزو کن یا بپرسند بزرگترین اشتباه زندیگت چه بوده؟

  آروز میکنم برگردم به سال کنکورم و فقط یکسال پشت کنکور بمانم و

بزرگترین اشتباه زندیگم این بود که  سال اول انتخاب رشته کرد م و در اولیین

تلاش مهندس دانشگاه سراسری  شدم

شاید بگویید این که آرزوی خیلیهاست و من دیوانه شده ام اما چرایش بماند بین من و

خودم . حالا کار از آرزو گذشته و حسرت خوردن فایده ندارد.

فقط میخواهم بگویم این روزها که برادرم آخرین فرد خانواده ما کنکور داشت و دلش لک

میزند برای دکتر شدن به هر قیمت و هزینه ای/ دلم میخواهد به او بگویم زندگی واقعا

همان چیزی نیست که الان آرزویش داری. دلم میخواهد به همه بچه های همسنش

بگویم بخدا قسم شاید اتفاقی که در کنکور امسال برایتان بیافتد و باب میلتان نباشد

بسیار برای زندگیتان ارزشمندتر باشد و سالها بعد بفهمید

پس برای بدست آوردنش به هر قیمتی نجنگید. زیربار هر هزینه و زور و تکمیل ظرفیتی

نروید. بگذارید سرنوشت هلتان دهد توی راهی که خودش میخواهد

بگذارید سالها بعد که همسن من شدید نگویید کاش آن سال به زور هم که شده جلوی

انتخاب رشته ام را میگرفتند و قبول نمیشدم

مطمئن باشید اگر اتفاق دیگری به جز قبولی در رشته دلخواهتان بیافتد بعدها میفهمید

چقدربه نفعتان بوده

اما حیف که بچه های این زمان ههم مثل آنر وزهای من این حرفها به گوششان نمیرود

پ.ن : کاش سال اول قبول نمیشدم


 
برنامه درخواستی
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

تو برنامه ثابتی

در کانال روح من

تا که چشم باز میکنم

ذهن زنگ میزند

الو...

و این صدای قلب

دوباره پخش میکند دوست داشتن تو را

 پ.ن:خدایا شکرت به خاطر عشقی که سرراهم قرار دادی

عشقی که نه از خامی بچگی بود نه از بی تجربکی و نااگاهی

عشقیکه عاشقانه متعلق به منه

عشقی که از نظرهمه تحسین برانگیزه

نمیدونم کجا و کی کار خوبی کردم یا کی در حقم دعا کرده بود

اما ازت میخواهم معجزتو برام حفظ کنی

خیلی دوستت دارم مرد مهربونم

باتو من منم


 
سن
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

وقتی نمیتوانی دیگر سوار وسایل شهربازی بشوی

وقتی اعصابت از ترافیک خرد میشود

وقتی از سرو صدا سردرد میگیری

وقتی کم کم میفهمی کمردرد چه حسی دارد

وقتی میفهمی بعضی حرص خوردنها چقدر بیخود بوده اند

وقتی بیشتر میتوانی گذشت کنی

وقتی  آرایش کردن زیاد به نظرت بیمعنی میشود

وقتی هیجان زده شدن یادت میرود،و  متین میشوی

وقتی از دیدن نوجوانان ذوق میکنی و میتوانی با یک نگاه ته ذهنشان را بخوانی

وقتی به جای اینکه از همراهی پدربزرگ و مادربزرگت ناراحت باشی، ارزو میکنی کنارت

بمانند حتی یکروز بیشتر....

وقتی پرده ای از جلوی چشمانت کنار میرود و میتوانی حقایقی راببینی که قبلا هم

بودند اماانگار تو نمیدیدی

یعنی....

یعنی سنت زیاد شده. بزرگ شده ای به مرحله بلوغ جوانی رسیده ای

 شش سال- هفت سال یا ته تهش ده سال بعد وارد میانسالی میشوی

و چه کوله با رستگینی است تجربیاتی که حاصلش اینهمه تغییر است


 
مر گ پسرخاله
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...

اینکه آدم خبر مرگ پسرخاله پدرش را بشنود شاید خیلی به نظر دردناک نباشد

 انگار خبر سقوط یک هواپیما  را بشنوی  و با اینکه ناراحت شدی بگویی

خب خدارا شکر که از نزدیکانم نیستند

اما چیزی که ناراحتت میکند ترس است . مثلا همین پسرخاله پدرت در حالی که دارد با

موبایل کار میکند بدون هیچ بیماری در طول سه دقیقه طوری سکته قلبی بکند که جابه

جا تسلیم مرگ شود و تنها صدایی که اطرافیانش را متوجه شرایط غیرعادی بکند صدای

خرخرش است

انوقت هی از خودت میپرسی نکند برای من یا برای نزدیکانم هم پیش بیایید

نگران پدر و مادر و همسرت میشوی و هرشب دوسه بار بالای سرشان تنفسشان را

چک میکنی و با هرصدای خرخر از خواب میپری که نکند...

بعد یاد عزیزان دیگرت میافتی. و یادت میافتد هرکدام چقدر عزیزند اما مگر میشود شبها

تنفس همه را چک کنی

ولی میدانی نمیتوانی نبودنشان را تحمل کنی

پناه میبری به دعا و آرزوی سلامتی

بعد میروی سراغ یادگیری کمکهای اولیه ، تنفس دهان به دهان، ماساژ قلب و ...

وسط اینهمه نگرانی یادت میاید که زنده ای و زندگی چه لذتی دارد

خدایا نمیشود گفت از دست دادن را نصیب کسی نکنی

اما به خودت قسم بعضی وقتها در کارهایت میمانم


 
رمز: شماره پرسنلی خوشا
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : شقایق ...
 
← صفحه بعد