یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

همیشه با صدای تو

لای شوق بودنت 

بزرگ میشود

و رشد میکند

آنقدر که در هیچ عقل سالمی جا نمیشود

خوشبختی را میگویم

ببین

درکنار  تو چه قدی کشیده است


این وبلاگ نه ساله شد
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

امروز دقیقا نه سال از آغاز این وبلاگ گذشت...

نه ساله بودم که فهمیدم میتوانم بنویسم وقتی معلمم چند موضوع انشا داد تا مطمئنشود انشاهایم کار خودم بوده و...

این وبلاگ را باز کرده بودم دق و دلی ام را توش بریزم، کلیک و خلاص

نه ماهه بود که دیدم نوشتن تویش عجب میچسبد ... یکبار آدرسش را عوض کردم.

مزاحمتهای بیجا زیاد داشت  و نامحرمانی که نباید میخواندنش تا تقدس دلنوشته هایم زیر افکار و توهمات مسمومشان له نشود

آن موقع ها نه تلگرام بود نه واتساپ نه وایبر و ...

اصرار داشتم همه نظرات را منتشر کنم ... خواننده زیاد داشتم نظر دهنده هم...

حالا فقط مینویسم برای دل خودم و شاید همسرم که هرازگاهی سری میزند و میخواند و البته  اندک خوانندگانم اما دیگر هیچ نظری را منتشر نمیکنم . میخوانم و میفهمم چه میپویند از نوشتن من با خودم

مینویسم برای دل خودم . برای اینکه بعضی وقتها دلم میخواهد یک جور متفاوت تر از کلام به همسرم بگویم چقدر دوستش دارم اما هیچ استیکر تلگرامی برایش پیدا نمیکنم

یا بعضی وقتها که تنهایی سفر میروم بنویسم چقدر دلتنگم و روزها بعد بخوانمش و یادم بیایید چه سفری داشته ام

یا بعضی وقتها یک حرفهایی گلوله میشود توی گلویم که بی ادبی است یا خطرناکست یا گوشهای شنوای دیگران محرمشان نیست، ترجیح میدهم جلوی چشمهایبینا بالا بیاورمشان و بنویسم

نمیدانم تا کی قرار است بنویسم. کی متوقفش میکنم!!!

نمیدانم سالها بعد چه ابزاری به جای وبلاگ و... پیش میاید که بتوانیم تویش دلنوشته بنویسیم 

شاید همان سالها پسرم که عاشق شد سراغم بیاید و بپرسد آنوقتها که من نبودم

چطور برای بابا نامه عاشقانه مینوشتی

هرچند نمیدانم برای سالهای دور هنوز مد نامه های عاشقانه و نوشته های از دل برامده جادارند یا نه...ولی اگر بود، اگر پسرم عاشق شد اگر دلش نامه عاشقانه خواست اگرحسودی پدرش را کرد حتما ادرس این وبلاگ را به او میدهم البته اگر هنوز دامنه ایباشد و پرشین بلاگی و...

این وبلاگ نه ساله شد

از همه خوانندگانم ممنونم


نوستالژی
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

این روزهای پاییز و آخرهای آبان ماه عجیب حس نوستالژی بهم دست میدهد یاد

وقتهایی میافتم که توی خانه مان مینشستیم با خواهرم جلوی تلویزیون مشق

مینوشتیم .هوا سرد بود و دیگر نمیشد توی کوچه یا حیاط بازی کرد

مادرم چندتا سیب توی قابلمه میگذاشت روی بخاری تا بپزد . سریالهای تلویزیون زیاد

نبود  اما همان کم هایش را موقع شام باهم میدیدیم 

شامی که معمولا توی سفره جلوی تلویزیون میخوردیم و یک روز اگر خیلی میخواستیم

باحال باشد با اصرار از مامان میخواستیم شام را روی میزناهارخوری پذیرایی بخوریم

اما لذت بخش ترین روزها و غروبهای پاییز بچگی مال زمانهایی بود که مهمان داشتیم

خیلی از مهمانهایمان برای چندین روز از راه دور میامدند و میماندند

 هر کس که بود مرد یا زن بزرگ یا کوچک اصلا خانه مان با امدنش یک جور دیگر میشد 

اگر اتفاقا مهمانمان مسن بود برای لوس کردن خودمان مشقهایمان را درست جلویش

مینوشتیم که تشویقمان کند . هرروز سفره را مرتب میچیدیم و مودب میشدیم 

و وقتی میرفت دلمان بدجور میگرفت

دیگر از ان روزهای دلنشین پاییز خبری نیست . چند روزی بود که هوسشان را کرده بودم

خواستم دوباره حال و هوای آنروزها را با پختن سیب زنده کنم

اما یادم آمد که دیگر بخاری نداریم و مجبوریم به سیب پخته شده روی گاز قناعت کنیم

سیبهایمان پخت ولی مزه دلتنگی بعد از رفتن مهمان را میداد

نمیخواهم بگویم کاش آن دوران برگردد چون الان خیلی احساس خوشبختی بیشتری

میکنم اما آن روزها صفایی داشت که فرزند من هرگز تجربه نخواهد کرد


خداحافظ دانشگاه تهران
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

کلید رو از بالای برد اصلی برداشتم همیشه جاش اونجا بود. در کمدمو باز کردم و دونه دونه وسایلش

رو در اوردم یادم اومد روز اول چقدر استرس داشتیم برای اندازه بشر، ارلن ، ظرهای پلی اتیلن...

یاد روزی افتادم که بخار اسید بهم خورد و تا چند روز حالم بد بود. یاد روزی که داشتم با اسید سولفوریک

کار میکردم و چند ساعت بعد دیدم هر پنج دقیقه یک تیکه از لباسم داره میپوسه و میافته چون انگار بخار

اسید از روی چند تا روپوش محافظ نفوذ کرده بود و روی لباسم  نشسته بود!! با چه بدبختی از یکی

کاپشن قرض گرفتم توی چله تابستون و خودمو رسوندم خونه

یاد روزایی که تا دیروقت آزمایشگاه میموندم و وقتی میومدم بیرون هوا تاریک بود. یا روزایی که ساعتها

بدون پلک زدن زل میزدم به درجه ظرف ازمایشم که نکنه یک صدم درجه تغییر کنه یا ` ph محلولش

عوض بشه. یاد خریدن سیمهای تیتانیومی.... جرقه زدنای اسیدفلوریدریک ...آب شدن ظرفم توی کوره،

یاد روزایی که چند بار باید به محلول سرمیزدم میدیدم رسوب کرده یا نه و

چقدر دیدن اولین رسوبش شیرین بود

یاد کلاسای دکتر م و م...یاد اقای ب که چقدر دوتایی با منبع تغذه سر وکله زدیم چقدر

محلول هدر دادیم چقدر برای بستن ست کارمون اذیت شدیم یاد اولین روی که قرار

شد با اقای ب همکاری کنیم و گفتم من از شریف اومدم دانشگاه تهران توقعم خیلی بالاست

 روز دفاع آقای ب که از خودش بیشتر استرس داشتم 

یاد عشق مهربونم که چقدر زحمت کشید روز دفاعم ، چه روزایی ساعتها وایساد پشت

در دانشگاه و دوسه بار با نگهبانی بهخاطر من دعوا کرد

یاد روی که کنگره آلمان اکسپت شدم و بال در اوردم

یاد تموم روزایی که مرخصی میگرفتم بدو بدو از شریف میرفتم سر کار

و دوساعت بعد دوباره بر میگشتم شریف

و بعدش  هر وقت زنگ میزنم اژانس نزدیک محل کارم تا صدامو میشنوه میگه امیر آباد تشریف میبرید؟

بالاخره امروز تمام کارای اداری فارغالتحصیلی  هم تموم شد و با دانشگاه تهران خداحافظی کردم.

نمیدونم دوباره گذرم اینجا میافته یا نه

اما واقعا دلم میخواستبه عنوان دانشجوش واردش بشم و از ینکه شدم خوشحالم

پ.ن: علت اصلی رفتنم توی این دانشگاه عشقم  بود . چقدر اذیت شد توی این مدت برای

ادامه تحصیل من. چقدر حمایتم کرد و چقدر  از داشتنش به خود میبالم


 
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

چقدر عجیب

کیف پولم کوچک است ولی

 دنیا را با کمی خرت و پرت توی آن گذاشته ام :

عکس تو، با مثلا کمی پول

 

 


نوشته های قبل از پرواز
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

ساعت نه و نیم

نوشته من از دوحه ارسال میشود

وقتی هشت ساعت ببن دو پروازت فاصله باشه کاری نمیتونی بکنی

باز خوبه اینجا ابنترنت داره نه ازنوع فرودگاه ما...

طولانیترین تجربه دور شدنمون از هم بود  و خیلی سخت خیلی خیلی سخت

نمیدونن برای اونم انقد سخت بوده؟

توی عمرم اینهمه حس نیاز به دیدن کسیو نداشتم 

توی سی و یک سال زندگی فکر میکردم معنی دلتنگ و بی قراری رو میدونم

اما الان این حس کاملا متفاوت و شدیده همه جیم و روحم تحت فرمانشه

میخوام بال بزنم 

به نظرم دقیقه ها کندن

زیبایی های اطراف اصلا به نظرم نمیاد

توی عکسا انگار یه جیزی کمه

همش فکر میکنم چرا عکسام انقد غمگینه

ضربان قلبمو هرچی نزدیکتر میشم بلندتر میشنوم واقعا میشنوم

پ.ن:تا حالا شده مادرتون یه جوری از روی محبت کاری کنه که بشدت ناراحتتون کنه؟

 


گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

من از انتظاری که تهش معلوم نباشه کیه متنفرم.

و این تنفر انقدر زیاده که همیشه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کاردند

تا من اینجور انتظارها رو تجربه کنم

شهریور امسال یک انتظار کشنده داشتم. برای یک جواب که  منفی یا مثبت باید در

مدت مشخصی میومد نه که موضوع خیلی مهم باشه اما به هرحال

تکلیف یک برنامه زندگیمو معلوم میکرد ولی بی سر و ته بود میگفتن معلوم نیست کی

جوابپش بیاد و وقتم تموممیشد بدون اینکه انتظارام به سربیاد

بالاخره اومد :دقیقه 90

و  با اینکه جواب مثبت بود اما دیگه نمیشه گفت شیرین بود این جواب

چون انقدر انتظارش کشنده بود که حاضر بودم جوابش منفی باشه ولی بیاد

فکرمیکنم این روبرویی با انتظارات کشنده به ویژگی های من مربوطه

چون من همه چی رو خیلی سخت میگیرم واسه خودم و..

سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش


← صفحه بعد