یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

پارسال همین موقع ها میدونستم سال نود و پنج سال سختی برام خواهد بود

ولی فکرش رو هم نمیکردم بشه بدترین سال زندگی سی و دو ساله من

متنفرم از تلفن های سر صبح   از فرودگاه از پروازای تبریز  از ماشین خطی تبریز مرند از اون خیابون لعنتی شاهد از اون خونه ی که تا همین چند وقت پیش برای رفتن توش گل از گلم میشکفت

متنفرم از جاده تبریز مرند که از وقتی واردش میشم احساس میکنم یک نفر دو تا دستشو گذاشته روی گلوم و داره خفم میکنه انقدر که  توی سرمای منفی پانزده درجه سرمو میبرم بیرون تا کمی بتونم نفس بکشم  ولی یاد ریه هام میافتم و از نفس کشیدن بدم میاد

از تر کردن لب خشک شده تشنه متنفرم از ابمیوه خوردن با نی از کبودی دست متنفرم

ازین که برخلاف همیشه خدا خدا کنم پرواز برگشتم تاخیر داشته باشه متنفرم

امسال  از تمام مغازه هایی که لباس برق برقی و پولک دار میفروشن بدم میاد 

متنفرم از کاغذ دیواری های نوی اون خونه 

از سوغاتی که از آلمان میاوردم و توی امنترین جای اون خونه پیداشون کردم که مثل یه گنج مخفی شده بودن و  و دلم میخواست تیکه تیکشون کنم متنفرم

 از ویزا و فرودگاه فرانکفورت و زنگ خوردن موبایلم توی فرنکفورت متنفرم

یکی از بهترین دلخوشیام شده امید به دیدن خوابهایی که نمیدونم توهمه یا

واقعیت و خدا میدونه سال جدید چه خوابی برام دیده

امیدوارم  همه سال بهتری در پیش رو داشته باشیم

نمیدونم دیگه کی میتونم اینجا بنویسم 


 
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

میگن تبت قطع شده قربونت برم یکم دیگه دووم بیار


 
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

یعنی میشه خوب بشی و برگردی ؟

عمه میگه فقط کمی کمی فشارت اومده بالا ولی تبت خیلی داغه

واین پلاکتهای لعنتی که روز بروز دارن کم میشن

سعی میکنم خودمو بسپارم دست تقدیر اما نمیشه

به تو که فکر میکنم سر کار توی جلسه توی ماشین توی خونه پشت مانتیتور

همینظوری اشک از چشام میاد بیرون 

و زجر اورترینش خوابه .... خواب که نه, . هجوم کابوس

یک ماهیه شبی نیست که چندبار با وحشت از خواب نپرم

یعنی میشه خوب بشی و برگردی ؟


با نهایت تسلیم به خواست پروردگار
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

خدایا تو از دلم خبر داری

میدونی که نتونستم دینیو که گردنم داره ادا کنم

نمیدونم چرا تقدیرش زجر کشیدن بود

حالا امشب میخوام ازت خواهش کنم بهش نگاه کنی

نه به خاطرتلاشای چهل روزه و بیخوابی های عمه نفیسه

نه بخاطر گریه های پدرم و دیگران

ونه به خاطر دعای منی که پراز گناهم

به حرمت تمام لحظه های پاک زندگیش، اگر تقدیرش موندنه خوب بشه وبمونه

و اگر نه...خدایا راضیم به رضایتت که میدونم رضایتت در زجرانسانها نیست


 
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

اومدم کنارت و توی گوشت شیرین ترین دروغ عمرمو گفتم

گفته بودی تنها ارزوت دیدن بچه منه. گفتم دارم بچه دار میشم و تو قول داده

بودی اگر بشم چهل روز بیای پیشم بمونی .. شاید این دروغ بتونه قویترت

بکنه و یاد ت بیاره چقدر بهت نیاز دارم حتی اگه بچه دار نشم

یاد ت بیاره که اگه بری ویک روز بچه دار بشم توی چشماش دنبال حسرت

بودنت میگردم.. اما اصلا حرفامو شنیدی؟ گریه هامو حس کردی؟

میدونم سختته میدونم داری زجر میکشی

دووم بیار مقاومت کن بخاطر همه ما که بدون تو همه چی برامون عوض میشه

اینطوری نرو....


 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

قربون اون چشمای طوسیت برم که همش سعی میکردی یه چیزی بهم بگی اما

نمیفهمیدم تروخد ا خوب شو و بزار صداتو بشنوم

خدایا ممیدونم ارزوی عمر جاودان ارزوی محالیه اما اینطوری نبرش

خیلی دلم میسوزه

خیلی دلش پراز حرفه

بهش کمی فرصت بده بخاطر حرمت تمام دعاهایی که برامون میکرد و

حرمت تمام زجرایی زندگیش


 
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

توروخدا بیدار شو وبرگرد

ابنجوری نرو دلم اتیش میگیره اگر اینطوری بزاری بری

برگرد و دوباره بغلم کن و هر شب دارم خوابتو میبینم توخوابم سالمی داریم حرف میزنیم

بیدارشسو از فکر نبودنت دارم دق میکنم

تو که طاقت یک ثانیه ناراحتی منو نداشتی

بمون


← صفحه بعد