یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تلفن
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

الو...الو...

بده تلقین اشهد ان لا...

به من

در این نفس آخریم که دارم

با نگاه تو

سر این میز نرد میبازم

صدای مرا از نواحی اشغال قدس میشنوید

این منم

زنی تنها

ذر آستانه فصلی که...

این منم یا تو؟؟

نه...این منم که خود اشغال کرده ام خودرا

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان..

وتو

که آینه ی دق من شدی آقا

تو حیف هستی تا

درون جمجه داغ من مذاب شوی

پرو

برو که نسوزی از این تب بالا

واعتراف مرا هم

بگیر و پاره بکن

که برنگرداندم تنها

از ارتفاع شعر پرت میشود پایین

زنی که خود را میآورد بالا

الو.. الو.. وخطی که بریده شد دیگر

(س.ر.پ)


راه پپیمایی یوم ....؟!!!!
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

گویند درعهد دور، پاد شاهی ظالم عزم سفر کرد به دیاری که از پیش بر مخالفت  و

عناد  اهل آن دیار آگاه بود

لذا وزیر اعظم خویش را سفارش کرد بر گماردن مراقبین ومحافظین حین سفر و عبور از

بلاد مذکور

با اینحال شاه در آن بلاد جمع کثیری از مردم را یافت که به استقبال از وی هلهله

میکردند و از شادس سر از پا نمیشناختند ،جز یک نفر!!!

و هنگامی که از مردم در خصوص رضایتشان سوال کرد ، همه راضی بودند جز یک نفر!!

وقت بازگشت، شاه وزیر خودر ا خواند و گفت: مگر نفرموده بودیم شما را به گماردن

سپاهان ومحافظان از برای حفظ جانمان؟

وزیر پاسخ داد؟ سرورم تمام آن مردم که به استقبال شما آمده بودند و

هلهله کردند محافظان شما در لباس بدل بودند

جر یک نفر!!


نقاشی
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

قوطی خالی رنگ سبز

نقاشیم

شکل دلتنگی شماست

جوش خورده حس من

به اسمتان

که ریگ میشوید مدام

پشت کفش مات من

چند پتک الهام:

دوست داشتتنم وسط

خرت و پرتهای عاشقانه هم

بنذ  بند خشت

جفت هشت دل

بس که من کوه درد...

کوه به کوه...

پس....آدم شده اید/؟!!!

پای این خیال خام

آنقد ر خیس خورده اید

که حدسهایتان گیز میکند

روی زخم شعر بی دلیل

(من که ترک عادتم)نمک نریز

کم کمک

کار این بوم هم تمام میشود

ولی مگر

رنگ چشمهایتان سبز نیست؟؟؟(87-6)

 


به بهانه اولین سرمای حس شده در زمستان امسال تهران
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

 

شاید کمی بی ربط باشه!!خجالتزبان

شاید حقیقت  آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر،  وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود

و در تن‌اش فوران می‌کنند

فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار

شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه‌ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...


تغییر
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

تا حالا شده از چیزی تصوری داشته باشی  ومدتها باهاش زندگی کرده باشی و یکدفعه

توی یک روز ویا شاید کمتر از یک دقیقه همه تصوراتت نابود بشه-فرو بریزه و با یک شخص

یاشی جدید مواجه بشی(نه الزاما بدتر!!) چی کار میکنی؟؟؟

چند روز پیش کنار میدون انقلاب شاهد دعوای پیرمردی با یک راننده تاکسی بودم؛از قضا؛

پیرمرد پیچار ه که چهره خسته روستای داشت با یکی از اون کلاه پهلوی های قدیمی و

یک ساک سرمه ای ورزشی کوچیک تو دستش؛از چند تا جوون؛ که با موتور مسافر

کشی میکردند؛ آدرس میدون انقلاب رو پرسیده بود؛اونها هم شورو شر جوونی غرقشون

کرده بود و گفته بودن؛حاج آقا 5000تومان میگیریم میبریمت.!!! پیرمرد بیچاره هم داشت

بیخبر از همه جا سوار موتور یکی ازاونها میشد

که؛ راننده تاکسی ما وجدان درد گرفته و اومده سراغش و گفته پدر جان

میدون انقلاب همین جاست!!

پیرمرد قصه ما؛شروع میکنه به داد و دعوا وضرب وشتم اون بیچاره ومیگه:

من خودم بیست سال پیش رفتم انقلاب!!! وسطش یک مجسمه بود!! تو توی روز

روشن میخوای من پیرمرد رو گول بزنی و سر به نیست کنی...

خلاصه کار رسید به دخالت پلیس و مردم که به این مرد بیچاره بفهمونن ؛ اون مجسمه

10 سالی هست که دیگه وسط میدون انقلاب نیست و اینجا میدون انقلابه!!

یک دفعه زانوهای پیرمرد شکست و رو زمین نشست.گفت من با زنم ؛اومده بودم تهران

ماه عسل!! وجلوی همون مجسمه عکس گرفتیم.میخواستم یکبار دیگه به یاد اون

خدابیامرز اونجا روببینم.

تصور پیریرمرد در هم شکست .با اینکه میدون انقلاب مدرنتر شده و قشنگتر

از اون طرف راننده تاکسی بیچاره هم به کسایی که داشتن آرومش میکردن؛ میگفت من

فکر میکردم تا حلا صداقت چیز خوبیه و داشتم این بیچاره رو راهنمایی میکردم.حالا 2

ساعت اینجا علافم

تصور راننده تاکسی از صداقت بهم ریخت.با اینکه میدونست اون بیچاره بی تقصیر

بوده از قصه پیرمردو راننده تاکسی که بیایم بیرون؛ زندگی پر شده از تصوراتمون از همه

چی وهمه کس.

خیلی از ما وقتی یک مجسمه توی یکی از میدونهای ذهنمون نابود میشه به هر دلیل

(خوب یا بد)  بدون اینکه بگردیم دنبال لطافت پیرمرد قصمون؛ دنبال مدرنتیته ای

که جای اون مجسمه رو گرفته خودمون رو خوش نگه میداریم با یاد اون نماد

بعضیهامون همون موقع با شکستنش میشکنیم

وبعضیهامون عاشق تغییریم و توی اون مدرنیته جوری غرق میشیم که اصلا یاد اون نماد

 رو به کل فراموش میکنیم

نمیدونم راه درست کدومه!!!

پ ن: میدون انقلالب برای من فقط یاد آور در به در گشتن دنبال کتابهای دانشگاهه

وتظاهراتهای اخیررررررر........نگرانساکتمشغول تلفن