یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تب
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

دوست داشتنت

مثل خلسه

گرم وملتهب

از چشمهایم

جوانه زد

شبیه آلزایمر

ضریب هوشی ام را

ربود

سلول به سلول

سرک کشید

عاقبت  روزی خواهم گفت

درست وقتی عاشق شدم

تب کردم


روز مادر مبارک-
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

تقدیم به روح پاک مادرانی که در زلزله بم جان دادند.

راس  پنچ و هفده دقیقه  

تو  آمدی

چقدر انتظار دیدنت کشنده بود

هشت ماه وبیست روز و هفت ساعتست

قلب کوچکت هستی ام شده

 خنده ات شبیه کیست

چه اسمی

شکل شیرینی نگاه توست؟

وچشمهای  پاک تو...

هشت ماه و بیست روز و هفت ساعتست

با خیال گریه ات

تا خود سحر

نغمه خوانده ام

و از تصور گرمی تنت

غرق خند ه ام

.

.

.

راس پنچ و هفده دقیقه  

  تو آمدی ومن

  به انتظار دیدنت  خواب رفته ام

 و باشد که شهریار بزرگ مرا عفو کنند:

ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...


یک معجزه
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 


اینجا تهرانه-شهر بی در و پیکر
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

اگر شما خانم جوانی باشید  وتوی تهران زندگی کنید. بارها وبارها این دوتاصحنه رو تجربه کردید:

صحنه 1

داری با آرامش توی خیابون رد میشی و موبایلت توی دستته داری "اس ام اس میزنی یا مشغول صحبتی.

جمعیت اطرافم که ماشالله پر از جوونهای غیور و...زیاد مهم نیست گوشیت چند بیارزه.احساس میکن وسط اون جمعیت" موئوبایلت داره کشیده میشه!!!

اول فکر میکنی خیالاتی شدی"بعد از چند ثانیه نگاه میکنی ومیبینی یک جوون غیور  هم وطن با آرامش داره موبایلت رو میکشه!! و انقدر وسط اون جمعیت اینکار رو طبیعی انجام میده که یک لحظه فکر میکنی حتما موبایل خودشه!!!

خلاصه تا میای به خودت بیای موبایلت دستشه وخودش احتمالا روموتور داره میره.بعد هاج و واج نگاه میکنی به اون همه جوون غیور دوروبرت ومیبینی همه دارن میگن: آخ دزد بود؟؟؟واعلام میکنن که به خدا و پیر و پیغمبر ؛ ما انقدر سرمون توی کار خودمون بوده که اصلا نفهمیدیم!!!

صحنه ٢:

داری با آرامش از همون خیابون اولیه رد میشی که همون جوونهای غیرتی که صد البته سرشون به کارشون هست انقدر که اصلا حواسشون به دزدی جلوشون هم نیست دور وبرت هستن. یا اینا رو میشنوی یا ورژنهای جدیدشو:(حالا چه لذتی داره و نشونه چیه ما که نمیدونیم.آقا پسرا اگر میدونن بگن)

-خانوم شماره بدم پاره میکنی؟ 

خانوم ببخشید مستقیم از کدوم طرفه 

خانوم شماره ی کفشمو بدم؟

(در برخورد با چنتا دختره کم سن) اِ مهد کودک تعطیل شد شما اومدین بیرون.

- حاج خانومم ماچ خانوم 

آهای خانوم کجا کجا 

از اون بالا کفتر می*آید

آخ چشم ..فدات بشم

نازتو بخورم ..شب شام نخورم 

خانونم شما دو تا سه قلوئید؟ 

این روزها همه به من شماره می*دهند شما چطور 

دهات چه خبر؟ 

قربونت بچسبم 

فدات بگردم 

خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟ 

ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختره آیندهء من هستین

هندونه بیار قاچ کنم لباتو بیار ماچ کنم (new)

 پ.ن1: دلم واسه اون قدیمها که تو قصه ها از غیرت میگفتن تنگ شده

پ.ن2: یعنی باید به این پسرها تکیه کرد تو آینده؟؟؟

پ.ن3: سخنی بادخترها: توی خیابون گوشی موبایل دستت نباشه خانم.چون نه آدم غیرتمندی دور برت هست نه شهر امن وامانه و ممکلکت هم که مملکت...


حلقه از کجا شروع شد؟؟؟
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

گـٍل فقط بهانه بود

تا توفوت کنی با تمام هیبتت

ویک نفس...

تا رئیس دسته فرشته ها شوم

به جرم سیب

از فراز هیچ مرا هل دهی زمین

ومن هورت میکشم به یک نظر

تمام چرخه را

مدام

قابیل میشوم

 به استناد صورت زنم

وباز اشتباه غیبت مسیح

روی عقل من تیر میکشد

دور حلقه را عاشق توام

هزار بار برای دیدنت

زنده میشوم

غلت میخورم لابه لای هر جهنم وبهشت

تا اشاره ای کنی

 وتو شوم

.

.

.

تو یک خدا

من آدمم