یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

قطار
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

توی اولین کوپه قطار

 بارش قطره های برف

وانتظار تو

که فکر میکنم

روی صندلی

باهمان چتر مشکی ات

نشسته ای...

پیاده میشوم

چشم در جای خالی ات

وتو

توی آخرین واگن ...

چتر مشکی ام خیس میشود


13 مهر روز نیروی انتظامی
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

خواب دیدم قیامت شده است.

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده

بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

 خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد

کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:.... «می‌دانند که ما ایرانیان به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در

چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر در میان ما کسی باشد که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

 نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خودمان بهتر از هر

نگهبانی پایینش کشیم و به تهِ چاله باز