یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

واسه مریضمون دعا کنید
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

خیلی دلم گرفته.طلبکارم ازت خدا

دلم شکسته.خیلی دلگیر.خیلی ناراحتم.اما این قرارمون نبود.

گفتم بزار مریضمون خوب بشه.حساب ما دوتا جداست.بعدا.هروقت خواستی.هربلایی

خواستی سرمون بیار.اما سر من.سر اون.نه سر کس دیگه.

خدایا دستم به دامنت.من از قول تو قول دادم که خوب میشه.یک کاری نکن سنگ رویخ

بشم.هرچند میگن پای هر حرکتت حکمتی هست.اما من الان تاوان دل شکستمو میخوام

ازت.به تاوانش حکمتت رو راستای خوب شدنش بزار

واسه مریضمون دعا کنید

تاوقتی خوب بشه تاوقتی مطمئن بشم که خوبه این وبلاگ تعطیله


خیال
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

همیشه

         بی دعوت

                        میاید

        میماند

                میچسبد

                   عقلم را

                                میبلعد

فکرت را

میگویم

ماندنی شده

 


تصمیم شقایق
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

جونم براتون بگه دوسال پیش، همه میگفتن واااااای!!!! حیفه کار به این خوبی رو از

دست نده.همه آرزشونهمتفکر

میگن ومیگن ومیگن و....تا دانشگاهی رو که دوست داری بیخیال بشی وبری دانشگاه آزاد

ادامه تحصیل بدی وتنها دلخوشیتم ساپورت مالی پروژت باشه که چون خیلی باهوشی مثلا

ودلشون سوخته که واسه کارت اینجا روترک کردی واست انجام بدن و دلت خوشه که نصفه

نیمه مال این دانشگاهی وتلاشات بی جواب نموندهناراحتافسوس

حالا میرسیم به دو سه سال دیگه و بازهمه میگن:

چی؟؟؟تو نمیخوای دکتری بخونی؟؟؟؟کار چیه....ول کن.حیفه.برو دنبال علم.خیلی با

استعدادی و ....افسوس

یاد اون قصه میافتم که پدر وپسری داشتن میرفتن الاغشون رو بفروشن و هرجا میرسن

یکی یک نظر میده تا آخر الاغشون میافته تو رودخونه....نیشخند

حالا از شما چه پنهون منم از زندگی کارمندی ناراضیم.حتی اگر ماهی 3ملیون حقوقشه!!

(نه دیگه،این خالی بندی بود!!)

اما اینکه میتونم دکتری قبول بشم یا نه ،برای منی که هرچی خواستم انجام شده،خیلی

جای تامل داره.خمیازه

به قول حافظ :

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو

گفتم ای بخت بخفتیدی وخورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

و دراینجا شقایق تصمیم گرفت درس بخواندلبخند


دعا
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

خدا کنه مریضمون خوب بشه

خیلی خوب

میدونم که خوب میشه.اما باید بخوام ازت که خوب بشه.انگاردوست داری .خودت اهمیتش

رو میدونی .حالا که گفتم.بزار خوب بشه

ه


دچار یعنی عاشق
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

انقدر هوای اینروزهام هوایی شده که دیدم اگر ننویسم میمیرم.وچی بهتر از تعبیر عاشقانه سهراب

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی

عاشق

- دچار باید بود

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

- غرق ابهامند.

- نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند.


روز کارگر-مشهدی علی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

قدیمها خانه مادربزرگم توی شهرمرند ،خیلی باصفاتر ازالانش بود.

 

آن دوتاحیاط سرسبز پشت وجلو خانه،کجا و پارکینگ امروزی کجا...افسوس

 

درختهای بزرگ آلو وسیب و گیلاسی که بارها برای بالا رفتن از آنها با پسرعمه هایم مسابقه دادم وبرنده شدم

 

کجا و موزاییکهای ته حیاط الان کجا...افسوس

 

حوض بزرگی که بهترین تفریح کودکیهایمان آببازی وقایق بازی درآن بود،کجا وشیر آب کنج حیاط  الان کجا...افسوس

 

درخت بزرگ  وسط حیاط که صدها دفعه تاب دور آن میبستیم واز صبح خروسخوان تا نصفه شب تاب بازی میکردیم

 

 کجا و  باغچه الان کجا....افسوس

 

شش یا پنچ ساله بودم وبزرگترین آرزویم تقارن مهمانی رفتن ما وعمه ام به خانه مادربزرگم بود.آنروزها باغبان سیه

 

چرده ای مسئول مرتب کردن  درختان وچیدن میوه های باغهای پدربزرگم بود و برای مرتب کردن درختان وگلهای خانه

 

هم میامد.اسمش علی بود و چون درجوانی به مشهد سفر کرده بود مشتعلی(مشهدی علی) خطاب میشد

 

یکروز روی تخت کنار حیاط نشسته بودیم و مشغول درست کردن بادبادک  بودیم،که باز مشتعلی آمد .

 

میآمدوبا اخمهای گره کرده از مادربزرگم  میخواست مارامتفرق کند تا مزاحم کارش نشویم.وماچقدر کودک بودیم

 

 

که حرفهای مادربزرگم را باور میکردیم : مشتعلی چون پول ندارد بچه ها را شکار میکند ومیفروشد!!!زبان

 

داشتم میگفتم مشغول بادباک هوا کردن بودیم که بادبادکمان افتاد بالای درخت گیلاس وسط باغجه و آنچنان رعبی

 

از مشتعلی داشتیم که جرات خواستن نمیکردیم.

 

بالاخره  من دلیری بخرج دادم و درحالی که دو تا پسر بچه و سه تا دختر بچه ، پشت در حیاط مرا دید میزدند ومثلا

 

هوایم را داشتند که اگر مشتعلی خواست مرابدزدد به بقیه خبر دهند، دوان دوان به بالا ترین شاخه درخت گیلاس

 

رسیدم ومیخواستم پایین بیایم که مشتعلی داد زد و من هول شدم وافتادم و...

 

تنها چیزی که به یاد دارم صدای همهمه اطرایانم بود ،بعدها شنیدم همین که پایم لیز خورده بود مشتعلی خودرا به

 

درخت رسانده ومرا میان زمین وهوا گرفته بود سر خودش هم به جدول کنار باغچه خورده وزخمی شده بود.

 

نمیدانم قهرمان پروری او بود یا شفافیت ذهن معصوم کودکی ،اما هرچه بود از آن ببعد بادیدنش بجای فرار

 

میدویدم وسلام میکردم و هربار که کفشهای پاره ولباسهای کهنه او را میدیدم یک دعا به دعای شبانه ام

 

 اضافه میشد که کاش او هم پولدار شود!!!فرشته

 

آخرین خاطر ه هایم از او به دو،سه سال بعد و بازسازی کامل خانه مادربزرگم وخراب کردن باغچه حیاطشان برمیگردد

 

آنروزها به دلیل امکانات کمش،زنش را براثر بیماری از دست داد ویادم میاید که همه میگفتند مرد بیچاره دست تنها

 

شش هفت تا بچه قد ونیم قد را با نان کارگری چطور بزرگ کند...

 

چند روز پیش پس ازسالها از مادرم سراغ سرنوشتش را گرفتم وشنیدم که تمام فرزندانش تحصیلات دانشگاهی

 

دارند و یکی دو تا از آنها هم صاحب پست مهم ادارات هستند.ولی خودش زمینگیر شده ودیگر توان کار ندارد....

 

    .....بهانه ای شد درآستانه روزکارگر یادی بکنم از او و خاطرات گذشته و همه کارگرانی که بانان کارگری

 

 با آبرو و افتخار  زندگی میگذرانندقلب 

 

 روز کارگر ،بر خودم و همه کارگران زحمتکش گرامی باد