یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

غرب وشرق
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

مقنعه ام را جلو میکشم.به سربازی که به احترام من از جابلند شده اشاره میکنم

بنشیند و میپرسم: جناب سرهنگ تشریف دارند؟

پس از هماهنگی پشت در اتاق میروم. تقریبا میدانم چجور برخوردی انتظارم

را میکشد. یک نفس عمیق میکشم و در میزنم.به محض دیدن من جناب سرهنگ نیم

خیز میشود و میگوید: کجا هستی شما خانم؟میدونید چند وقته....

چشمم میافتد به کاتالوگ دستگاه تصفیه هوا روی میزش. میپرم وسط حرفش.میخواهم

مسیر حرفش را منحرف کنم. میپرسم ا شما هم میخواین ازاین دستگاهها بخرین؟؟

چشم غره ای به من میرود و میگوید تاوان گناه های ماست که هوا آلوده شده.بس که

زنهامون بد حجابن. بس که جوونهامون شرب خمر میکنند وفبلمهای مبتذل میبینند...

یکدفعه از دهنم میپرد : اگر به این حرفها بود غربیها الان همشون از بلا مرده بودن

جناب سرهنگ انگار یک لاییک خائن سیاسی دیده چند ثانیه مکث میکند ومیگوید  اونا

دچار بلا نمیشن چون  کافر رو اسلام به اعدام محکوم نکرده اما مسلمونی که کافر بشه

به اعدام محکوم میشه

و این آغازیست برای غرولند شنیدن و تعریف از مفاسد غربی که فکر نمیکنم تا بحال قدم

به مرزش گذاشته باشد

پ.ن1:خیلی از مردم ما مثل ایشون فکر میکنند. به نظر شما راه حل مشکلاتمون توسل

وعبادته؟

پ.ن2: مثال ما در برخورد با راهکارهای درست کشورهای دیگه برای مشکلاتشون،

مثال گربه ای هست که دستش به گوشت نمیرسه و...

پ.ن3:قدیما میگفتن هرجا فساد باشه بدبختی میاد. حالا که ما داریم عقب میریم روز

به روز، نمیدونم فاسدها شرقی شدن؟ شرقی ها فاسد!!!


چمدان
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

فقط یک چمدان؟؟؟!!!

از غرور حرفهای شاعرانه هم که بگذریم

خاطره جا نمیشود!!!

من مسافرم

لمس اشتیاق بودنت

ایستگاه ماندن منست

هزار باره میروم

سوی مقصدی که وسعتش

رنگ پاکی حضور توست

حس عاشقانه ای مدام

میخزد میان مستی ام

 چقدر کوچکست

برای جای دادن عشق ساده ات

کیف هستی ام