یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

آدم های خوب
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

ایرانیان باستان همیشه به نیکی و امانت سفارش میکردند. نمیدانم از کی و چطور

جامعه ما به سمت طمع و حرص رفته و اغلب دزد شدیم

راننده تاکسی که کرایه اش را به خصوص در روزهای شلوغ یا بارانی و سرد زیادتر

میگیرد، دزد است

کارمندی که وقت کاریش را با کارهای دیگر پر میکند دزد است

استاد و معلمی که به اندازه توان وظرفیتش تدریس نمیکند دزد است

کاسبی که بقیه پولت را یا نمیدهد یا یکی از اجناس مغازه اش را به زور به جایش

میدهد ،یا خانه معیوب میفروشد یا جنس قلابی و...دزد است

شهروندی که حقوق بقیه را سرصف ایستادن، ریختن زباله و... ضایع میکند دزد است

این ها  و چندین مورد ملموس روزانه دیگر واقعیت های تلخ  جامعه ماست

اما وسط این همه دزدی، وقتی کیف پر از پول، دلار، پاسپورت، و سایر مدارک

مهمت را توی فردوگاه جا بگذاری و کسی بی کم وکاست پسش دهد باید

گفت نور ایمان هنوز در این جامعه زنده است و من چقدر خوشحالم به خاطر

همین اندک افراد جامعه.خوشحالم که خوبی هنوز در ایران نمرده است

با تشکر از جناب آقای محمودی پلیس فرودگاه بین المللی  امام خمینی تهران

پ.ن1:قبول دارم که خوبی این مرد شریف حواس پرت مرا توجیه نمیکند


شبی خوش است ...بدین قصه اش دراز کنید- خواهر کوچکتر
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

بعد از 27 سال دیدنش توی لباس عروسی چه ذوقی دارد. چقدرشیرین است امشب و

این لحظه. تمام لحظات این بیست و هفت سال از جلوی چشمانم رد میشود و چقدر

خوشحالم و آرزو دارم خوشبخت تر شود

××××××××××××××××××××××××××××

 بچه اول بودن سخت و شیرین است

سخت است :

برای تمام تجربه هایی سختگیرانه ای که پدر مادرت اولین بار میازمایند

و میشوی: بچه آزمایشگاهی با سختگیرانه ترین تجربه ها.افسوس

و شیرین است:

 برای وقتی بزرگتر که شدی و میشوی:سنگ صبور و رفیق همراه پدر و مادری که

انگار همراه تو بزرگ شده اند...لبخند

دوساله بودم که قدم به زندگی کودکانه ام گذاشت.

من مست شیرین ترین روزهای زندگی بودم و حضورش آنروزها برایم حکم یک

رقیب سرسخت را داشت.تعجب

رقیبی که مامان , باید همیشه توی بغلش میگرفت.تعجبو وقتی گریه میکرد , بابا  بیتاب

میشد.تعجبرقیبی که از وقتی آمد به من گفتند: تو دیگه بزرگ شدی.تعجب

کمی که گذشت موهای قهوه ای روشن فرفری اش, صورت تپلش و ذوقی که با

دیدن من میکرد , یا وقتی اسمم ,در فهرست اولین کلماتی بود که به زبان آورد, فهمیدم

یکجورهایی به من میچسبدقلب!!کم کم   توی ذهن  و قلب و روحم جا باز کرد و آنوقت

بودکه معنی خواهر را فهمیدم. و لحظه لحظه زندگی را با رفاقت شیرینش  مزه مزه

کردم بغلبغلبغل

××××××××××××××××××××××××××

 خواهر کوچولوی من قرار است  فردا عروس شودفرشته

حتی توی عروسی خودم  هم انقدر خوشحال و با هیجان نبودم


در پناه تو
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

بدون حرف پیش

پناهت چه ساده ، محکم است

جهان زیر و رو شود...

باد، صاعقه، رعد،حادثه

غصه جا میخورد

دلم قرص میشود

نفس میدمد به شور زندگی

سرم گرم دلخوشیست

در پناه تو...