یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

خالصانه ترین احساس یک سالگرد ازدواج.
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

 

ساعت نه صبح :تازه از خواب بیدار شده ام.دیشب تا ساعت سه صبح بیدار بودیم

چون کسی که قرار بود به ما کولر گازی اجاره دهد بدقولی کرد و ماندیم بی کولر ودربه

در دنبال کولر فروش میگشتیم.یک دوش میگیرم و لباس سبزم را تن میکنم به محض

اینکه به طبقه پایین میروم صدای هلهله عمه هایم و خاله زری توی اتاق میپیچد، همه

باهم تازه از راه رسیده اند .مصی و شبنم هم هستند و خدا میداند چقدر دلم

میخواست بقیه هم بودند جای زهرا و بهار چقدر خالیست.چقدر دلم میخواست همه

بودند جای مهری مهناز با اینکه بسیار کم لطف بودند، جای پسرعمه ها و دختر عمه ها

دلم همه شان را میخواهدتک تکشان را .دیشب خانه مان سوت و کور بود چون من

گفته بودم یک عروسی مختصر میخواهم و  جمعیت زیادی نمیتوانیم دعوت کنیم خیلیها

ازمن رنجیده اند.حتی  خیلیها هم که دعوت شدند  مثل مونس و رویا و نجمه و ومهری

به خاطر دعوت نشدن خواهر برادرشان نیامدند

اما من دلم روشن است و امر وز که میگویند هرچه از خدا بخواهم براورده میشود برای

همه شان خوشبختی میخواهم

ساعت ده و نیم: داماد ومامانش شیرینی ومیوه ها را میاورند. مامانش میگوید: شما

دوتا نزاشنید من میخواستم مفصلترین عروسی رو بگیرم. من میخندم داماد سرش را

تکان میدهد

ساعت دوازده صبح: به سمت آرایشگاه میروم خوشحالم که دو هفته پیش آتلیه

رفته ام و دلیلی ندارد امروز تمام وقت استرس عکس داشته باشم ساعت چهار دائم به

خانه زنگ میزنم تا سراغ کارهای عقد را بگیرم

ساعت پنج و نیم:

داماد با ماشین جلوی آرایشگاه است. چقدر لباسش بهش میاید. اما انقدر استرس

دارد که اصلا حواسش نیست از زیبایی عروسش تعریف کند. عوضش من نگاهش

میکنم وچقدر دلم ضعف میرود برایش. به انتخابم افتخار میکنم

ساعت شش:

توی اتاق طبقه بالا هستم تا عاقد بیاید .فیلمبردار در حال یاد دادن ژستهای مختلف

است سارا برایم یک دسته گل دستبندی به جای دسته گل گرفته

ساعت شش و نیم:

دست در دست هم از پله ها پایین میرویم. مامانش دم در است و بلند دست

میزند. بغض دارد.روبرویش مامان خودم هم هست.هر دویشان را میبوسم

بعد خالهاش سمتم میاید از ان خاله های دوست داشتنی.دل توی دلم

نیست .نگین وثمین دوطرف پارچه سفید را گرفته اندو فرناز وشبنم دوطرفش را. شکیبا

هم روی سرم قند میسابد عاقدمیاید  و بعداز سه بار بله را میگویم. اما داماد میگوید با

اجازه خانواده ام و ارزوی شادی روح پدرم ،بله.  .گفتن کادوها گردن  عاطفه میافتد

ساعت هفت: وارد سالن میشوم فرزانه و پیمان دارند میرقصند.بعد هم عماد و گلبن

و سارا و عاطفه نوشین وعلیرضا ، شکیبا و...عموهای داماد هم هستندو ظاهرا

ناراحت از دعوت نشدن بچه هایشان.مثل عمه فاطمه که اخم کرده و گوشه ای کز کرده

مثل زندایی رویا که چادر را به هم میپیچید و مینشیند و من چقدر خون خونم را میخورد

که مگر عروسی هم با چادر میایند!!!دایی اکبر هم نیامده. دایی اسماعیل از همه دیرتر

آمده و سگرمه هایش بدجور توی هم است. به اصرار من با دایی بزرگه میرقصند

دست هم را میگیریم وسط سالن میرویم

ساعت هشت و نیم: به فیلمبردار میگوییم میخواهیم دور ازهمه چند جمله راجع به

هم بگوییم تمام احساسم را جمع میکنم تمام روزهایی که برای رسیدن به هم آرزو

میکردم توی ذهنم میاید و میگویم

ساعت دوازده: برگشته ایم خانه ما برای حداحافظی

جلوی آقا که تمام مدت تنها بوده میرقصیم

عطا به رسم گذشتگان شال قرمزی را دور کمرم میپیچد

میگویند هرچی آرزوکنی براورده میشه

آبا آرزو میکند:هفت تا پسر

من توی دلم آرزومیکنم: یک زندگی طولانی شاد توام با سلامتی

دخترها صف میکشند. دسته گلم را پرت میکنم. مصی میگیرد. توی دلم آرزو میکنم

عروس بعدی فامیل باشد

وقت رفتن میرسد و دلم میریزد با همه خداحافظی میکنم تا برسم به فرزانه وفرناز  و

بالاخره آبا ،که اشکهایم میرزد پایین دست خودم نیست من گریه میکنم او گریه میکند

و میخواند مامان وبابایم هم گریه میکنند

دلم بغلشان را میخواهد انقدر سقت بغلشان میکنم که انگار سالهاست ندیدیمشان

ساعت یک و نیم: برای خداخافظی توی خانه داماد  هستیم مامانش به زور

جلوی گریه اش را میگیرد

ساعت سه میرسیم خانه مان. خانه ای که تمام وسایلش را دوتایی چیدیم.

توی چشمهای عشقم نگاه میکنم انگار اولین بار است که درست میبینمش از دید

مردی که دیگر سقفمان تا آخر عمر باهم یکیست

تمام سختی های به هم رسیدنمان از جلوی چشمانم رد میشود و نمیدانیم باید چه

بگوییم چند دقیقه ای سکوت محض است

آرام توی دلم میگویم: خدایا شکرت.