یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

نوستالژی
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

این روزهای پاییز و آخرهای آبان ماه عجیب حس نوستالژی بهم دست میدهد یاد

وقتهایی میافتم که توی خانه مان مینشستیم با خواهرم جلوی تلویزیون مشق

مینوشتیم .هوا سرد بود و دیگر نمیشد توی کوچه یا حیاط بازی کرد

مادرم چندتا سیب توی قابلمه میگذاشت روی بخاری تا بپزد . سریالهای تلویزیون زیاد

نبود  اما همان کم هایش را موقع شام باهم میدیدیم 

شامی که معمولا توی سفره جلوی تلویزیون میخوردیم و یک روز اگر خیلی میخواستیم

باحال باشد با اصرار از مامان میخواستیم شام را روی میزناهارخوری پذیرایی بخوریم

اما لذت بخش ترین روزها و غروبهای پاییز بچگی مال زمانهایی بود که مهمان داشتیم

خیلی از مهمانهایمان برای چندین روز از راه دور میامدند و میماندند

 هر کس که بود مرد یا زن بزرگ یا کوچک اصلا خانه مان با امدنش یک جور دیگر میشد 

اگر اتفاقا مهمانمان مسن بود برای لوس کردن خودمان مشقهایمان را درست جلویش

مینوشتیم که تشویقمان کند . هرروز سفره را مرتب میچیدیم و مودب میشدیم 

و وقتی میرفت دلمان بدجور میگرفت

دیگر از ان روزهای دلنشین پاییز خبری نیست . چند روزی بود که هوسشان را کرده بودم

خواستم دوباره حال و هوای آنروزها را با پختن سیب زنده کنم

اما یادم آمد که دیگر بخاری نداریم و مجبوریم به سیب پخته شده روی گاز قناعت کنیم

سیبهایمان پخت ولی مزه دلتنگی بعد از رفتن مهمان را میداد

نمیخواهم بگویم کاش آن دوران برگردد چون الان خیلی احساس خوشبختی بیشتری

میکنم اما آن روزها صفایی داشت که فرزند من هرگز تجربه نخواهد کرد


خداحافظ دانشگاه تهران
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳٩٥   کلمات کلیدی:

کلید رو از بالای برد اصلی برداشتم همیشه جاش اونجا بود. در کمدمو باز کردم و دونه دونه وسایلش

رو در اوردم یادم اومد روز اول چقدر استرس داشتیم برای اندازه بشر، ارلن ، ظرهای پلی اتیلن...

یاد روزی افتادم که بخار اسید بهم خورد و تا چند روز حالم بد بود. یاد روزی که داشتم با اسید سولفوریک

کار میکردم و چند ساعت بعد دیدم هر پنج دقیقه یک تیکه از لباسم داره میپوسه و میافته چون انگار بخار

اسید از روی چند تا روپوش محافظ نفوذ کرده بود و روی لباسم  نشسته بود!! با چه بدبختی از یکی

کاپشن قرض گرفتم توی چله تابستون و خودمو رسوندم خونه

یاد روزایی که تا دیروقت آزمایشگاه میموندم و وقتی میومدم بیرون هوا تاریک بود. یا روزایی که ساعتها

بدون پلک زدن زل میزدم به درجه ظرف ازمایشم که نکنه یک صدم درجه تغییر کنه یا ` ph محلولش

عوض بشه. یاد خریدن سیمهای تیتانیومی.... جرقه زدنای اسیدفلوریدریک ...آب شدن ظرفم توی کوره،

یاد روزایی که چند بار باید به محلول سرمیزدم میدیدم رسوب کرده یا نه و

چقدر دیدن اولین رسوبش شیرین بود

یاد کلاسای دکتر م و م...یاد اقای ب که چقدر دوتایی با منبع تغذه سر وکله زدیم چقدر

محلول هدر دادیم چقدر برای بستن ست کارمون اذیت شدیم یاد اولین روی که قرار

شد با اقای ب همکاری کنیم و گفتم من از شریف اومدم دانشگاه تهران توقعم خیلی بالاست

 روز دفاع آقای ب که از خودش بیشتر استرس داشتم 

یاد عشق مهربونم که چقدر زحمت کشید روز دفاعم ، چه روزایی ساعتها وایساد پشت

در دانشگاه و دوسه بار با نگهبانی بهخاطر من دعوا کرد

یاد روی که کنگره آلمان اکسپت شدم و بال در اوردم

یاد تموم روزایی که مرخصی میگرفتم بدو بدو از شریف میرفتم سر کار

و دوساعت بعد دوباره بر میگشتم شریف

و بعدش  هر وقت زنگ میزنم اژانس نزدیک محل کارم تا صدامو میشنوه میگه امیر آباد تشریف میبرید؟

بالاخره امروز تمام کارای اداری فارغالتحصیلی  هم تموم شد و با دانشگاه تهران خداحافظی کردم.

نمیدونم دوباره گذرم اینجا میافته یا نه

اما واقعا دلم میخواستبه عنوان دانشجوش واردش بشم و از ینکه شدم خوشحالم

پ.ن: علت اصلی رفتنم توی این دانشگاه عشقم  بود . چقدر اذیت شد توی این مدت برای

ادامه تحصیل من. چقدر حمایتم کرد و چقدر  از داشتنش به خود میبالم