یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

اونهایی که دانشجو بودن توی یک شهری دور از خانواده هاشون؛ و درسشون تموم شده؛

حتما مثل من وقتی یاد اون روزها می افتن ؛ علی رغم همه مشکلات و سختی هاش؛

یک کوله بار تجربه رو دوششون سنگینی میکنه و زیر لب آروم میگن:یادش بخیرافسوس

 

انگار نه انگار که سه سال گذشته؛ عاشق یکی از آثار باستانی اون شهر بودم؛ گاهی

وقتها یکی دو ساعت ؛ میرفتم اونجا با خودم خلوت میکردم؛ دیگه هروقت هرکس

نمیدونست من کجا هستم میومد اونجا دنبالم

دفعه اول با یکی از دوستهام ؛داشتیم گوشه کنار اون خونه قدیمی رو میگشتیم که به یک

در بسته رسیدیم؛ به نظر میومد هیچ چیز پشتش نیست و جنبه تزیینی داره؛ با اینحال

چون قفل نبود؛ شروع کردیم به زور زدن برای باز کردنش

بعد از چند دقیقه ای که خسته شدیم؛ دوستم گفت ولش کن؛ حتما باز نمیشه دیگه!!

همون موقع  صدای پیرمردی از پشت سرمون گفت:شما جوونها چقدر زود خسته

میشید!!اگر قرار بود در باز نشه؛ که به جاش دیوار میزاشتن

دوستم داشت با دستگیره در کلنجار میرفت؛ برگشتم رو به پیرمرد بگم؛ آقا من انگار این

جمله رو یک جوری یک جایی شنیدم که یکباره در باز شد

پ.ن1:پشت اون در سردابه بود که تا بازش کردیم نزدیک بود بیافتیم

پ.ن2:بعد از دوسال تازه فهمیدم چرا اون جمله برام اشنا بود

پ.ن3: اگر تو مسیر زندگیت بهیک در بسته خوردی؛ اصلا نترس.

چون اگر قرار بود باز نشه؛ به جاش دیوار میزاشتن