یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

١٢-١٣سال قبل که این شعر رو دیدم خیلی دوست داشتم بدونم شاعرش کیه!!اما تا حالا

 

نفهمیدم!!  امیدوارم هیچ کدوممون به این روز نیافتیم و درس عبرت بقیه نشیم.بگذریم

 

که بعضیا حتی مثل این شاعر ، آخرش هم نمیفهمن موضوع چی بوده و...

 

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

 

پوچ و بس تند چنان باد دمان.

 

 

همه تقصیر من است این و خود می دانم که نکردم فکری، که تامل ننمودم

 

روزی، ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟

 

 

 

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط 

 

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 

 

 

همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان. که پس از این دگرش

 

فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن. من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو

 

نتوان خندیدن! نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن! 

 

 

 

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن! سر هر بام که شد خوابیدن!

 

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه ره بایدم نالیدن؟!

 

 

 

هیچکس نیز مرا هیچ نگفت: زندگی چیست چرا می آییم..؟ بعد از این چند صباح

 

به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

 

 

 

من نپرسیدم هیچ، هیچ کس نیز به من هیچ نگفت.

 

 

 

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

 

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 

 

 

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه: که

 

جوانست هنوز، بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد، کامروایی بکند. بگذارید که

 

خوش باشد و مست. بعد از این باز ورا عمری هست.

 

 

 

یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند

 

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.

 

سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش

 

 

 

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟ آنهمه قدرت و

 

نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

 

 

 

نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی ...

 

چه توانی که زکف دادم مفت، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

 

قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد.

 

 

 

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات، آن کسانی که نمی دانستند زندگی

 

یعنی چه-رهنمایم بودند، عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده. و مرا می

 

گفتند که چو آنها باشم. که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم،

 

فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر

 

باشم.

 

 

 

کس مرا هیچ نگفت :

 

زندگی ثروت نیست،

 

زندگی داشتن همسر نیست

 

 

 

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

 

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت، ای صد افسوس که چون عمر گذشت

 

معنیش می فهمم

 

 

 

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:

 

 

 

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم

 

گام در راه حقایق بنهم

 

با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

 

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

 

در ره کشف حقایق کوشم

 

شربت جرات و امید و شهامت نوشم

 

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

 

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

 

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

 

 

 

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش، ره نمایم به همه،

 

گرچه سراپا سوزم

 

من شدم خلق که مثمر باشم،  نه چنین زائد و بی جوش و خروش

 

عمر بر باد و به حسرت خاموش

 

 

 

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم

 

کین سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت

 

کودکی در غفلت" نوجوانی شهوت " در کهولت حسرت