یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٢۸ تیر ۱۳۸٩ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

شده تا حالا فکر کنید چرا به ما میگن جهان سومی؟؟؟ چرا میگن لیاقت داشتن انرژی هسته ای ندارین؟؟؟ چرا بهمون برمیخوره میگن متمدن نیستین؟؟؟سوالسوال

توی خیابون آزادی نمیدونم چند ساله که وسط خیابون از این نرده ها گذاشتن که همه مجبور بشن برن از پل عابر پیاده رد بشن که خودشون رو به کشتن ندن که ترافیک کم بشه و...

دیروز داشتم میومدم سر کار، سر صبح، صحنه رو مجسم کنید:

یک اقا- همراه همسر و دوبچه ۶-٧ ساله و یک بچه توی بغل(نوزاد)میخواستن از خیابون رد بشن.حالا کجا بودند که من دیدمشون!!! وسط خیبون پشت نرده ها. توی ترافیک آزادی توجهم بهشون جلب شد

ارتفاع نرده ها که حداقل تا کمر آقاهه بود.وفاصله اونها از پل هوایی عابر پیاده حداکثر دو دقیقهابله

با همه این تفاسیر، آقا با همه تلاشش داشت پاش رو از اون نرده میزاشت اون طرف، اما مگه میشد!!! چند بار نزدیک بود بیافته، دو سه بار من گفم با خودم الان شلوارش پاره میشه.خلاصه با هزار بدخبتی خودشو انداخت اونطرف نرده ها بعد پسرهاشو بغل کرد و برد اونور.حالا نوبت همسرش بودکلافهکلافهکلافهکلافه

خانم چادری بودند. اول چادرشون رو گرفتن لای دندوناشون

اومدن برن اما چادر گیر کرد. بعد چادر رو جمع کردند اومدند برند مانتوشون اجازه نداد. بعد مانتو وچادر باهم تا کمر جمع کردند. اما خب واقعا کار سختی بود ارتفاع نرده ها تا بالای کمر اون خانم بودکلافهکلافهکلافهکلافه

توی این گیر و دار، آقاهه داشت با داد و فریاد اعتراض میکرد به بی عرضگی زنش.البته من حدس میزنم دعوا بود. چون لحن صداش مهربون نبود وانقدر بلند که من میشنیدم. اما واضح نبود

خلاصه حضرات بعد از کلی مشورت ، یک فکر بکر کردند. خانم چادر رو در آورد داد دست یکی از بچه هاش اون سمت نرده، و......

چراغ سبز شد و ماشین من هم رد شد. ندیدم آخر عاقبت اینا چی شد اون هم توی قلب پایتخت ومثلا مهد تمدن ایران!!!!!!!!افسوس

***********************************************

میخواستم برگردم خونه، تاکسی گیرم نمیومد آخر یک تاکسی، اصلاح میکنم یک پیکان

درب داغون که آرم تاکسی داشت ، پیدا کردم

سوار شدم.راننده یک مرد سیو هشت -نه ساله، مسیر:جاده مخصوص تهران -کرج

سرعت:حداقل ٨٠ کیلومتروقت تمام

هرز گاهی میدیدم راننده با صدای بلند میگه:

یا امام زمـــــــــــــــــــــــــان،رفتیـــــــــــــــــــم!!!!تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

اول فکر کردم تکیه کلامشه. اما به اولین چراغ قرمز که رسیدیم و باید ترمز میکردیم، داد زد: یا مهـــــــــــــــــــــــدی!!!! .اما خبری از وایسادن ماشین نبود.رفت ورفت ورفت تا نیم میلیمتری ماشین جلوی باصدای وحشتنکای وایساد.تعجبتعجب

با ترس گفتم چی شد؟؟؟مژه

گفت: قربون آقام برم . هوام داشته

وگرنه مگه میشه با ترمز بریده از پونک رفت قزوین وبرگشت؟؟!!تعجبتعجبتعجبتعجب

گفتم یعنی الان رمز نداره ماشین؟؟؟تعجبتعجبتعجبتعجبنگران

گفت نه اما تا آقام امام زمان هست .نگران نیستم .خانمم گفته یک ختم انعام نذر کردم سالم برگردی واسه سلامتی امام زمان!!!!!!!!!!همینه هوامو دارهتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

گفتم آقا  برو درستش کن، امام زمان مگه مکانیکه!!!متفکر

آقا انگار با یک لاییک طرف شده بود نگاه عاقل اندر سفیهی کردو گفت،

 باید میرفتم قزوین بله برون خواهر زادم . وقت ندارم.حالا این هفته درستش میکنم!!!!!!!!

خلاصه تابرسم هزار بار مرگ رو دیدم وهربارم با صدای بلند راننده تکرار میکرد:

یا  امام زمـــــــــــــــــــان!!!!!!!!آخآخآخآخآخآخآخآخ