یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

خدا بود

گیج ورنگ پریده

ا زکنار من گذشت

دم غروب

که از فرجهای بین دوستون

لجم گرفت...

با دوکیسه ی پر از برنج

روی  شانه های کوچکش

دست روی شانه ام فشرد و رقت

اشکهایم ادب شدند

وامتداد رفتن خدا

صف سفیدی از برنج....

دانه ها صدا زدند

آهااااااای

ته کیسه ها

توی سوراخ کوچکی

خانه ی خداست