یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

خواب دیدم قیامت شده است.

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده

بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

 خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد

کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:.... «می‌دانند که ما ایرانیان به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در

چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر در میان ما کسی باشد که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

 نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خودمان بهتر از هر

نگهبانی پایینش کشیم و به تهِ چاله باز