یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٢ تیر ۱۳۸٧ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

مادرم

مثل طلوع صبحست

روشنی میدهد از آمدنش

 

مادرم

 مثل نگاه پرٍِ حرفست

 درد من

میشکند در چشمش

 

مادرم

 مثل لالایی شبهای درازست

 مثل گهواره ی کودک بودن

 مثل آرامش شب میماند

لذت آغوشش 

 

ماد م

مثل سر برگ کتابست

فصل فصل قصه او

پر نور و شادیست

  

مادرم  

تقطه برخورد

 وقار و صبرست

 و دعایش تکیه گاهی محکم 

 

مادرم

شادترین لبخندش

اولین گریه ی ما بود

وغمناکترین افکارش

دیدن چهره ی اخموی پر از غــٌرغــٌر ماست

 

مادرم آرزوها دارد:

" نشود گًم

 خنده از ما

شادی از قلب پدر

عشق از این خانه و دلهای همه

وسلامت باشند

پدرو کودک و مادرهایی

که در این دنیایند""

 

مادر من

 شاید

 پر شود از گریه

غم ودردش بشود سنگینتر

 

(مثل آنروز که دایی میرفت

سوی یک زندگی باقی تر)

 

باز هم اشک را 

قایم میکند از آمدنش

 تا نگردد حتی

 فکر ما رنگینتر

 

مادرم

مثل

آب روانست پر از شفافی

میشود دید تمام حسش

 

مادرم

مثل شعر سفیدی  بی وزن

مثل یک قطعه زیبای مدرن

مثل یک احساسست

مثل یک فرشته ست

بیرون بهشت

مثل یک پاشویه ست

در تب داغ پر ازتنهایی

مثل حس پر کشیدن به هوا

مثل یک...

 

نه! نشد!!

نه! نشد...

شعر من نیست شبیه اسمش

 

 مادرم

به بزرگیٌ همه

 مادرها

مثل یک مادر است