یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

بالاخره رفتیم.

یعنی اسباب کشی کردیم به یک خونه تازه

با اینکه خیلی دوست داشتم بریم احساس کردم دارم با گذشتم خداحافظی میکنم.

خونه ای که پر ازاتفاق بود-شوخی نبود یک عمره

خونه ای که توش برادرم دنیا اومد ما بزرگ شدیم -دانشگاه رفتیم -سرکاررفتیم...

خونه ای که توش از شنیدن عروسی عمه و مهری وزهرا وشجاع وشریف وشیما وبهار و

محمد وشیرین والهه خوشحال شدیمتشویق

دنیا اومدن نگین،ثمین،علی،احمدرضا،امیرحسین،سالار،رزی،درسا،پارمیس،نفس

رو جشن گرفتیمفرشته

ازشنیدن خبر فوت مسعود وآقا محسن ودایی ومامان بزرگ اشک ریختیمگریه

دیوارهای اتاقم پر ازشعرهای جوونی ونوجوونیمه

وجب به وجبش واسم خاطره قهر وآشتی ودعوا وبحث و خنده است

چقدر عمر زود میگذره....افسوس

داشتم میرفتم احساس  کردم خونمون ،پنجره اتاقم ،داره صدام میکنه انگارکه دلش گرفته

باشه ازتنها موندنش.ناراحت

اما به خودم گفتم حتما یک روزی اگر بچه خودم  رو میارم و جایی رو که پر ازخاطره های

کودکی ونوجوانی وجوانی مامانش بوده نشونش میدم