یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

قدیمها خانه مادربزرگم توی شهرمرند ،خیلی باصفاتر ازالانش بود.

 

آن دوتاحیاط سرسبز پشت وجلو خانه،کجا و پارکینگ امروزی کجا...افسوس

 

درختهای بزرگ آلو وسیب و گیلاسی که بارها برای بالا رفتن از آنها با پسرعمه هایم مسابقه دادم وبرنده شدم

 

کجا و موزاییکهای ته حیاط الان کجا...افسوس

 

حوض بزرگی که بهترین تفریح کودکیهایمان آببازی وقایق بازی درآن بود،کجا وشیر آب کنج حیاط  الان کجا...افسوس

 

درخت بزرگ  وسط حیاط که صدها دفعه تاب دور آن میبستیم واز صبح خروسخوان تا نصفه شب تاب بازی میکردیم

 

 کجا و  باغچه الان کجا....افسوس

 

شش یا پنچ ساله بودم وبزرگترین آرزویم تقارن مهمانی رفتن ما وعمه ام به خانه مادربزرگم بود.آنروزها باغبان سیه

 

چرده ای مسئول مرتب کردن  درختان وچیدن میوه های باغهای پدربزرگم بود و برای مرتب کردن درختان وگلهای خانه

 

هم میامد.اسمش علی بود و چون درجوانی به مشهد سفر کرده بود مشتعلی(مشهدی علی) خطاب میشد

 

یکروز روی تخت کنار حیاط نشسته بودیم و مشغول درست کردن بادبادک  بودیم،که باز مشتعلی آمد .

 

میآمدوبا اخمهای گره کرده از مادربزرگم  میخواست مارامتفرق کند تا مزاحم کارش نشویم.وماچقدر کودک بودیم

 

 

که حرفهای مادربزرگم را باور میکردیم : مشتعلی چون پول ندارد بچه ها را شکار میکند ومیفروشد!!!زبان

 

داشتم میگفتم مشغول بادباک هوا کردن بودیم که بادبادکمان افتاد بالای درخت گیلاس وسط باغجه و آنچنان رعبی

 

از مشتعلی داشتیم که جرات خواستن نمیکردیم.

 

بالاخره  من دلیری بخرج دادم و درحالی که دو تا پسر بچه و سه تا دختر بچه ، پشت در حیاط مرا دید میزدند ومثلا

 

هوایم را داشتند که اگر مشتعلی خواست مرابدزدد به بقیه خبر دهند، دوان دوان به بالا ترین شاخه درخت گیلاس

 

رسیدم ومیخواستم پایین بیایم که مشتعلی داد زد و من هول شدم وافتادم و...

 

تنها چیزی که به یاد دارم صدای همهمه اطرایانم بود ،بعدها شنیدم همین که پایم لیز خورده بود مشتعلی خودرا به

 

درخت رسانده ومرا میان زمین وهوا گرفته بود سر خودش هم به جدول کنار باغچه خورده وزخمی شده بود.

 

نمیدانم قهرمان پروری او بود یا شفافیت ذهن معصوم کودکی ،اما هرچه بود از آن ببعد بادیدنش بجای فرار

 

میدویدم وسلام میکردم و هربار که کفشهای پاره ولباسهای کهنه او را میدیدم یک دعا به دعای شبانه ام

 

 اضافه میشد که کاش او هم پولدار شود!!!فرشته

 

آخرین خاطر ه هایم از او به دو،سه سال بعد و بازسازی کامل خانه مادربزرگم وخراب کردن باغچه حیاطشان برمیگردد

 

آنروزها به دلیل امکانات کمش،زنش را براثر بیماری از دست داد ویادم میاید که همه میگفتند مرد بیچاره دست تنها

 

شش هفت تا بچه قد ونیم قد را با نان کارگری چطور بزرگ کند...

 

چند روز پیش پس ازسالها از مادرم سراغ سرنوشتش را گرفتم وشنیدم که تمام فرزندانش تحصیلات دانشگاهی

 

دارند و یکی دو تا از آنها هم صاحب پست مهم ادارات هستند.ولی خودش زمینگیر شده ودیگر توان کار ندارد....

 

    .....بهانه ای شد درآستانه روزکارگر یادی بکنم از او و خاطرات گذشته و همه کارگرانی که بانان کارگری

 

 با آبرو و افتخار  زندگی میگذرانندقلب 

 

 روز کارگر ،بر خودم و همه کارگران زحمتکش گرامی باد