یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

بچه که بودم هربار ازمادرو پدرم راجع به خدا میپرسیدم،یکی از حرفهایی که میگفتند:

خدا ما رومیبینه اما ما اونو نمیبینیم.وقتی بهش نیاز پیدا میکنیم،یادمون میاد چی ازمون

خواسته بوده،یهو میترسیم که نکنه از دستش بدیم وشروع میکنیم به جستجو واسه پیدا

کردنش.

*******

یک روزی تصمیم گرفتم بدونم دیده نشدن ودیدن چه حسی داره.خوب یادمه که دم دمای

ظهر تابستون بود.رفتم طبقه بالای کمد دیواری ودراز کشیدم.

تا یکی دوساعتی کسی به فکرم نبودو همه فکر میکردن جایی از خونه یا حیاط دارم بازی

میکنم..تا اینکه مادرم برای ناهار نیاز به خرید داشت.

اول صدام کرد.اومد توی اتاق و ازخواهرم سراغم روگرفت.همه جارو گشت.پدرم که اومد با

نگرانی رفت کنارش وگفت من نیستم.پدرم همه جا روگشت.رفت سراغ دوستام.

حالا منم توی کمد از لای در،داشتم پریشونی اونا رونگاه میکردماز خود راضی

بعد از یک ساعتی نمیدونم چرا تصمیم گرفتم تموم کنم بازی رو وصدا زدم: مامان.

پایین که اومدم با استقبال بسیار گرم پدر مادرم مواجه شدم.و وقتی مامان با گریه داشت

میگفت چرا جون به لبم میکنی من چکار کنم از دست تو با این کارات

قیافه فیلسوفها روگرفتم وگفتم:همش یگین خدا جواب دعای مارو نمیده!!لابد اونم تاجواب

بده دعواش میکنین.تعجب

پاسخ اینحرف حکیمانه از نظر پدر،مادرم یک پس گردنی محکم ودو روز تنبیه بود.اما

من همچنان فکرمیکردم خیلی حرف مهمی زدم!!!گریه

پ.ن١:خدایا نمیدونم توی کدوم کمد قایم شدی وداری نگاهم میکنی.اما اگر جوابم رو بدی هرگز دعوات نمیکنم

ونمیپرسم کجا بودی تاحالا.......