یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

نمیدونم چه جوری باید بگمسوالخیال باطل

 

بگم: امروز بیستو چهارمین ((12 اسفند))ی هست که میبینم!!ساکتخیال باطل

 

بگم بیست و چهار سال از زندگیم تموم شد!!ناراحتخیال باطل

 

یا بگم امروز روز تولدمه!!لبخندخوشمزه

 

چند تا نکته واسم جالبه توی روز تولدم:هیپنوتیزم

 

میگن:هرکی تاریخ تولدش رُُند باشه(مثل من:12/12/1363) آدم مهمیه زبان

 

میگن اونروز توی اون بیمارستان ؛من تنها بچه ایی بودم که وقتی

 

دنیا اومدم بعد اینکه گریه کردم به جای اینکه مثل بقیه بچه های

 

تازه دنیا اومده؛ بخوابم ؛زل زدم به صورت پرستار!!بغلخجالتبغلقلببغل

 

دومی اینکه: اونروز 300-400 نفر!!(جدی میگما!! ) با  دنیا اومدنم ذوق کردن

 

 

 و از استرس نجات پیدا کردناوه و دو نفر از خوشحالی از حال رفتن!!!تعجبخجالت

 

و آخریش اینکه:سه کیلو و ١۶٠ گرم وزن داشتم، ۴۵سانتی متر قد!!!بغلقلبماچ

 

امروز واز ساعت 1:35 نیمه شب؛فرشته وارد بیستو پنجمین سال زندگیم میشمخوشمزه

 

یک افسانه قدیمی میگه:روز تولدت و درست ساعتی که متولد شدی؛

 

هر آرزویی بکنی بر آورده میشه!!سوال

 

ومن آرزو میکنم:

 

هر سال از عمرم بتونم حداقل یک نفر رو خیال باطلبه اندازه ای

 

که تک تک  اون٣٠٠-۴٠٠ نفر؛روز تولدم خوشحال شدن ؛شاد کنمخجالتفرشته