یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

غروب یک روز سرد پاییزی   توی چند تا مغازه سرک کشیدم.

 توی بلوار میرداماد دستها به دهن میرسد.لااقل بیش از بلوارهای دیگر.

در تمام مدت گشت وگذارم توجهم به سمت خیابان بود.

یکی از همین خانمهای دست فروش,با بساط روی شانه اش وسط پیاده رو

ایستاده بود.چیزی زمزمه میکرد و دستش را به سمت هر رهگذری دراز میکرد.

 نمیدانم 40 یا شاید 45 دقیقه آن بنده خدا در همان حالت بود.

 از شما چه پنهان به خیال اینکه طلب کمک مالی دارد دلم نمیخواست

 از کنارش رد شوم. اما چون میخواستم تا خانه پیاده بروم مجبور بودم

توی مسیرم به او برخورد کنم. وقتی نزدیکتر شدم با جمله عجیبی

مواجه شدم. زن بیچاره نیمه فلج بود و از عابران میخواست کمکش کنند

 تا از پله کوتاه داخل پیاده رو بالا برود, انقدر خواسته اش ساده بود

 که باورم نشد. با تردید جلو رفتم و دستش را گرفتم. از پله که بالا رفت

 سیل دعاهای خیر را روانه ام کرد و رد شد بدون هیچ تقاضایی.همین!!

 شوکه شدم. چقدر انسانیتمان کم شده. چقدر فقیر نمایانی هستند

که باعث شدند از گرفتن دست یک انسان بینوا اکراه داشته باشیم.

 چقدر....انسان ماندن سخت است

××××××××××××××××××××××××××××××××

قربانی

خدا

با تمام بره های زنده اش

 نیت مرا ندید

خواب صادقانه ای پرید

تیغ دوریت برید

 قربانی ات شدم