یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

چشمم به  کله کوچک فرفری اش افتاد که توی یک کتاب ریاضی سوم دبستان

خم وشاید گم شده بود.وبه سبک همه کودکان مدادی را که سر آن پر از آثار

دنداهای شیری یک پسر بچه کوچک بود روی کتاب غلت میداد

گفتم سلام

سر کوچک پر مشغله اش را بالا گرفت و با چشمانی که پیدا بود ساعتهاست

انتظار کشیده  سراپایم را در چند ثانیه کاوش کرد

وزنم را که خواند یک اسکناس 500 تومانی به طرفش گرفتم

- نه خانم 100 تومن میشه همش.

گفتم عیبی نداره چون میخواستم لاغر بشم وتو این خبر رو بهم دادی که لاغر شدم این

جایزته از این به بعد هم هر هفته که رد میشم اگر لاغر شده باشم بهت جایزه میدم 

خندید و آن چالهای کوچک زیر گونه های خندانش  به من فهماند موفق شده ام

کمی خستگی اش را بکاهم.

واین بود آغاز دوستی من و مصطفی

بار آخر که دیدمش گفت "دوستیم"(این اسمی بود که مصطفی برایم گذاشته بود) 1کیلو

200 گرم لاغر شدی!! گفتم از کجا میگی؟ کاغذ رنگ ورورفته زردی را در آورد که با خط بچه

گانه اش از دومین دیدارمان وزن مرا یادداشت کرده بود!!

چیزی که مرا جذب اینپسرک میکرد چشمان معصوم ولی با اراده وسر کوچک همیشه توی

کتابش بود!!

..................

هفته پیش باز مسیرم افتاد به راه ی که مصطفی همیشه آنجا بود ترازویش بود و

پیرمردی همراه چند خرت وپرت...

از او سراغ پسرک ر گرفتم با بی تفاوت گفت چلاغ شده ت....سگ!!

و بعد که چشمان متحیر مرا دید:داشته میومده خونه با یه موتور تصادف کرده جفت

پاهاش شکسته گفتن دیگه نمیتونه راه بره منم گفتم نمیتونم خرج دوا درمونش کنم ..

از حال و روزش نپرسیدم که ادامس چروکیده دهن پیرمرد و بوی تند تریاکش نشان زندگی

اسیر شده این کودک را میداد 

سر تکان دادم و توی مشتم اسکناس 500 تومنی بود  که مچاله میشد