یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شقایق ...

امروز شش اردیبهشت بود و دلم لرزید برای پارسال همین روز و همین ساعت.

یعنی راس ساعت پنج وساعتهای بعدش..

هنوزم باورم نمیشه چطور همه چی  حل شد. انگار نیروی نامرئی به کمکم اومد.

نیرویی که با همه وجود ازش کمک خواستم. نمیدونستم باید چکار کنم. . هیچ وقت

انقدر خالی نبودم. اما یکدفعه همه چی  بدون اغراق صدبرابر بهتر ازونی شد که توی

آرزوهام دنبالش بودم.

نمیدونم شاید من  توی اون مقطع به نظرم موضوع غیرقابل حلی بود

حالا یکسال گذشته وانگار تمام اونها ازم مدتها دورن

ولی اون روزهای سخت باعث شد ایمان بیارم که:

در ناامیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

پ.ن 1: اینکه الان بیدارم به خاطر یک پروژه دانشگاهیه. واقعا سرم درد گرفت انقدر کار

کردم. و همسر مهربان هم در خواب ناز به سر میبره

پ.ن2: خیلی وقته یک آپ درست حسابی نداشتم. اما واقعا سرم شلوغه. فکرم

نمیکردم این ادامه تحصیل انقدر درگیرم کنه