یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

قدیمها وقتی من کوچک بودم یک پایم دائم توی کوچه بود. بازی با دختر ها وپسرهای

همسایه عالمی داشت. مادرهایمان پی صحبت و درددل و ما پی دوچرخه بازی ولی لی

و وسطی...

کوچک بودیم همانروزها که زندگی رنگ داشت. همانروزها که یک نردبان میگذاشتیم لب

دیوار و با دختر همسایه حرف میزدیم. دحتری که الان نمیدانم کجاست

اما امروزه انگار دنیا هم عوض شده. نمیدانم بهتر شده یا بدتر. اما عوض شده

همین چند روز پیش یک همسایه ما عروسی و داشت و دو خانه آنطرف کسی مرحوم

شده بود. ما مانده بودیم وسط صداهایی که از دو خانه برمیخاست

یا چند وقت پیش بود که برای کمک به خانم مسنی پیش قدم شدم و خرید هایش را به

دست گرفتم و تازه وقتی دم در منزلش رسیدیم فهمیدم همسایه بغلی مان است!!!!

نمیدانم خوب است یا بد که دیگر کسی نمیتواند به استناد تحقیق از همسایه ها برای

ازدواج فرزندش اقدام کند

یا نمیدانم اینکه دیگر نمیشود کلید خانه ات را موقع سفر به همسایه بسپاری به نفع

امنیت است یا نه

دلم برای روزهای کودکی تنگ شده و برای کودکان این زمانه میسوزد

راستی شما با همسایه هایتان رفت و آمد دارید؟

شاید وقتش شده برای همسایه ای که باید سایه هامان کنار هم باشد یک واژه دیگر

بیابیم. مثلا هم محله ای!!!

پ.ن1: این دوم ماه واقعا انرژی گیر بود

پ.ن2:ماشینمان یک قطره آب شد و رفت توی زمین. دم نیروی انتظامی گرم