یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

بعد از 27 سال دیدنش توی لباس عروسی چه ذوقی دارد. چقدرشیرین است امشب و

این لحظه. تمام لحظات این بیست و هفت سال از جلوی چشمانم رد میشود و چقدر

خوشحالم و آرزو دارم خوشبخت تر شود

××××××××××××××××××××××××××××

 بچه اول بودن سخت و شیرین است

سخت است :

برای تمام تجربه هایی سختگیرانه ای که پدر مادرت اولین بار میازمایند

و میشوی: بچه آزمایشگاهی با سختگیرانه ترین تجربه ها.افسوس

و شیرین است:

 برای وقتی بزرگتر که شدی و میشوی:سنگ صبور و رفیق همراه پدر و مادری که

انگار همراه تو بزرگ شده اند...لبخند

دوساله بودم که قدم به زندگی کودکانه ام گذاشت.

من مست شیرین ترین روزهای زندگی بودم و حضورش آنروزها برایم حکم یک

رقیب سرسخت را داشت.تعجب

رقیبی که مامان , باید همیشه توی بغلش میگرفت.تعجبو وقتی گریه میکرد , بابا  بیتاب

میشد.تعجبرقیبی که از وقتی آمد به من گفتند: تو دیگه بزرگ شدی.تعجب

کمی که گذشت موهای قهوه ای روشن فرفری اش, صورت تپلش و ذوقی که با

دیدن من میکرد , یا وقتی اسمم ,در فهرست اولین کلماتی بود که به زبان آورد, فهمیدم

یکجورهایی به من میچسبدقلب!!کم کم   توی ذهن  و قلب و روحم جا باز کرد و آنوقت

بودکه معنی خواهر را فهمیدم. و لحظه لحظه زندگی را با رفاقت شیرینش  مزه مزه

کردم بغلبغلبغل

××××××××××××××××××××××××××

 خواهر کوچولوی من قرار است  فردا عروس شودفرشته

حتی توی عروسی خودم  هم انقدر خوشحال و با هیجان نبودم