یکبار برای همیشه

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

تاريخ : ۸ شهریور ۱۳۸۸ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شقایق ...

بساط همیشگی مهمانی رفتنمان بود :دعوا سر لباسی که نمیخواستیم بپوشیم  

.

خواهرم که تازه از خواب بیدار شده بود با موهای کوتاه شده فرفری و صورت تپلش از روی

 

تخت زبانش را تا نصفه بیرون در آورد و با حالتی لوس گفت دلت کباب بشه من بلوز تازه

 

ام رو میپوشم

 

مادرم نگاهی به اخمهای گره خورده من کرد و گفت نه.هر وقت دو تایی تون بزرگ شدین.

 

خانم شدین. مدرسه رفتین .اجازه دارین لباساتون رو انتخاب کنید

 

گذشت -بزرگ شدیم و به قول مادرم :خانم- مدرسه رفتیم و دانشگاه و... که:

 

خانم عزیز.خانم مهندس.(همیشه ((خانم ط))که وظیفه اش امر به معروف است به

 

قول خودشان!! لفظ خانم مهندس را که با تاکید به کار میبرد یعنی منتظر امدن طوفان

 

سهمناکی باشیم)

 

وایستا خانمم.این چه مانتویی هست که پوشیدی خیلی کوتاه و تنگه -این چه شلواریه

 

خیلی تنگه - این کفشت چرا این رنگه

 

و بعد در حالی که گوشه چادر مشکی اش را توی دهانش مزه مزه میکرد و میجوید

 

مشغول نگارش اسم من شد و گفت چرا شماها یاد نمگییرین که هر چی دلتون

 

خواست نباید بپوشین!!!!!

 

پ.ن1 ما که نفهمیدیم با 24 سال سن بزرگ شدیم یانه

 

پ.ن2: از شنیدن کلماتی از قبیل راست میگه- میخواستی درست لباس بپوشی-

 

معلومه بچه ای و... به شدت معذوریم